آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

بدون عنوان

امروز جواب آزمایشت رو گرفتیم و بردیم تهران نشون دکتر دادیم .برطرف شده بود الحمدالله گفت یه سونوگرافی هم انجام بدیداوکیه. اونم انجام دادیم گفت موردی نداره آی کلی خیالم راحت شد.برگشتنی رفتیم بستی گرفتیم هرچی اومدم بهت بدم لب نزدی ،چیزای شیرین رو دوست نداری،اینم عکست که رو  رو صندلی لم دادی و بستنی خوردن ما رو نگاه میکنی     ...
31 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

این اولین باری که باهم با ماشین رفتیم بیرون،مادر و دختری،   رفتیم خونه مامانی اینا،اول که نشوندمت تو صندلیت و کمر بندش رو  که بستم هی میگفتی داغه داغه ،رفتیم تا این کوچه بالایی یه دوری زدم ببینم چطور میشه،میشینی یا نه جوجو، راه افتادم و یه کم برات آهنگ گذاشتم وباهات حرف زدم ساکت شدی و راه افتادیم و رفتیم،خوشت اومده بود بیرونو میدیدی و گه گاهی هم ماشینهای بغلی باهات بازی میکردن و خودت هم دست میزدی ومیرقصیدی برا خودت       البته اینا مال زمانیه که برگشتیم رفتنی یادم رفت ازت عکس بگیرم هوا تاریک بود و نور فلاش چشمت رو ازیت میکرد بهتر از این نشد ازت عکس بگیرم ...
30 ارديبهشت 1393

واکسن 18 ماهگی

امروز باید میرفتیم واکسن 18 ماهگی رو میزدیم این بدترینه،3 اامین باره که میزنی 3گانه و فلج اطفال(که البته خوراکیه)و MMR که اونو به پای راستت میزنن، قبل رفتن بهت قطره استامینفون رو دادم ،عزیزم ولی وقتی زد کلی گریه کردی،البته باعث شد که  بعدش خیلی درد نداشته باشی،کلی  برا خودت از پله بالا پایین رفتی،اما دور و بر ساعت 1:30 -2 دردت شروع شد ، عزیزماز ترست از جات تکون نمیخوردی،منم خونه سازیهات رو ریختهبودم جلوتو و  باهم بازی کردیم الهی بمیرم کلی بچم امروز درد کشید ،مثل اولین باری که زده بودی شد   شبش هم بابا و مامان بابایی اومدن خونمون ،از ترسمون بغلت نکردیم و نشونده بودیمت رو مبل،جیگرکم کلی بی حال بو...
29 ارديبهشت 1393

تاب بازی

امروز میخواستیم بریم رفاه خرید تو کلافه شده بودی ،بابا مارو رسوند پارک مولانا تاب  بازی کردیم   ...
27 ارديبهشت 1393

27 اردیبهشت

امروز باید دوباره ازت نمونه ادرار میگرفتم ومیبردیم آزمایشگاه،خیلی تلاش کردم تو ظرف جیش کنی ،آخه میگن تو اون پلاستیکها خیلی درست جواب نمیده،تو هی گریه میکردی ،وقتی دورت شلوغ میشه همیشه هول میکنی،خلاصه موفق شدیم وبابا بردش داد آزمایشگاه تا بعد از یک هفته دارو گرفتن ببینیم چطور شده؟؟   الانها فصل گوجه سبزه،صبح تا در یخچال رو باز کردم یه گوجه سبز برداشتی و بدو بدو رفتی زیر پایه میز ناهار خوری نشستی تا بخوریش،موش من اونجا مخفیگاهته جیگرم.بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسس ...
27 ارديبهشت 1393

26 اریبهشت(آمدن دوستای مامان)

امروز قرار بود چندتا از دوستهای دوران دانشجویی مامان بیان خونمون،دوتاشون بچه داشتن،هردو هم دختر بودن ،یکی شانیسا دختر خاله سمیه  3 سالش و هستی دختر خاله پریسا 6سالش بود،کلی باهم بازی کردید و مشغول بودید هر چی اسباب بازی تو کمدت بود همه اومده بود پایین و ایکاش تو اتاق بودید نه همه رو آورده بودین تو حال پشت میز نهار خوری بساتی کرده بودین       از راست:شانیسا (3ساله)،هستی(6ساله)، اینم جیگرم آتزین کوچولو(18 ماهه)     ...
26 ارديبهشت 1393

23اردیبهشت (روز پدر)

امروز روز پدر بو د و رفتیم بیرون برا دوتا پدر بزگها هدیه بگیریم و بریم دیدنشون .امروز رفتیم خونه بابایی اینا و هدیه اش ون رو دادیم یه پیراهن بود ،اونجا هی از بابایی فرار میکردی ،آخه ادای غر غر کردنهات رو در میاورد و انگار متوجه بودی . هی غرغر میکردی،راستی وقتی رفته بودیم کادو بخریم همش چیزای رنگی که میدیدی رو میخواستی دست بزنی و بابا رو عصبانی کردی ،اومدیم تو ماشین هی جیغ میزدی بابایی عصبانی شد و مامان هم دلم برات سوخت بردمت به هوای پیشی یکم راهت بردم تا هوات عوض بشه، بابا هم کادو بابایی رو کادو کرد و اومد دنبالمون و رفتیم جیغ جیغو شدی فکر کنم داری دندون جدید در میاری و اون عصبیت میکنه قرار بود فردا هم بریم دیدن اون یکی پ...
23 ارديبهشت 1393

20 اردیبهشت

امروز بدترین روزم  بود ،صبح بابا رفته بود جواب آزمایشت رو گرفته بود و دکتر آزمایشگاه گفته بود مقداری عفونت دیده شده ،بعد قرار شد ناهار بخوریم و ببریمت دکتر ،رفتیم بیمارستان و دکتر گفت عفونت شدیده ،اول که گفت باید بستری بشه و از این حرفها،ولی بعد گفت دارو میدم اگر خوب نشد باید یه شب تو بیمارستان بستری بشی عزیزکم دنیا رو سرم خراب شده بود تموم بدنم کرخت شده  بود اصلا نا نداشتم تکون بخورم مامان جونم،اینجا حس مامانم رو درک کردم،خدایا کار دخترم به اونجا نکشه، زود خوب بشه،البته به نظر خودم و باتوجه به شواهد خیلی بهتر شدی.   از اونور اومدیموبرات یه صندلی ماشین خریدیم و یه دونه از این صندلی  های دستشویی،آهنگم میزنه،شکل خ...
20 ارديبهشت 1393

جمعه 19 اردیبهشت

امروز عصری یه سری رفتیم خونه پدر بزرگت، بابا یی میخواست نیسانشو درست کنه،بعد از اونجا قرار شد بریم جشن امام جواد، تو رو دادم بابا گفتم ببرتت پارک تا تاب بازی کنی ،تو پارکی که اون نزدیکی بود.20 دقیقه نشد وقتی برگشتی دیدم یکی از النگوهات نیست وقتی بعدا بابایی تعریف کرد ،اونجا یه دفعه داده بودت به یه خانومی که بگذارتت رو سرسره و به احتمال زیاد اون از دستت در آورده بوده> خیلی دلم سوخت، هدیه تولدت بود از بابایی و مامانی،ولی فدای سرت خدا رحم کرده بود خودت چیزیت نشده بود ...
19 ارديبهشت 1393

18 اردیبهشت93

امروز باید میرفتیم و جواب آزمایشتو میگرفتیم ولی بابا یی یادش نبود که امروز 5شنبه است و زود تعطیل میکنن.افتاد برا شنبه. تولد نیوشا جون دختر آقا یاشا دوست بابا بود ،شبم باید میرفتیم  اونجا .اونجا کلی حال کردی پر از نینی بود همه بپر بپر میکردن و تو همینطوری نگاهشون میکردی ،تاحالا این همه بچه کنار هم ندیده بودی. مثل فرشتها شده بودیواون لباس صورتیه که مامانی و بابایی از مکه برات آورده بودن رو تنت کرده بودم قشنگم،دور و بر ساعت 11:30  هم خوابت گرفت و همونجا لالا کردی اینا هم چندتا از عکسات:   اینم نیوشا جون و کیکش:  اینم خانواده سه نفری ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا: ...
18 ارديبهشت 1393